
می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم
عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم
پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات
حست کنم تو رگ هام عین ترانه خوندن
تو لحظه هام بمونی تا دمدمای آخر
اگه یه روز بمیرم ، اگه یه روز بمیرم
تبلیغات 
می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم
عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم
پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات
حست کنم تو رگ هام عین ترانه خوندن
تو لحظه هام بمونی تا دمدمای آخر
اگه یه روز بمیرم ، اگه یه روز بمیرم

روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق
شد چه كند؟ من هم زیر آن
نوشتم:باید صبر كند برای بار دوم كه از آنجا گذر
كردم زیر نوشته ی من كسی
نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با
بی حوصلگی نوشتم:بمیرد
بهتراست، برای بار سوم كه از آنجا عبور می
كردم.انتظار داشتم زیر نوشته
من نوشته ای باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را
مرده یافتم
و نبود دیگری اغاز می شوند
که: یکی بود و دیگری نبود!
مانده بود و گریه کرده بود...
من و تو ما بودیم! همراه و همنگاه، هم بغضو
همصدا، هم پا و پا به راه... تو
اما دلت با من نبود! گفتم این سیب سرخ را می
چینم تا کودکانه بهانه گیر فردا
نگویند که (ادم )ی در میان این همه ادمی نبود و
در تقسیم ان همه علاقه،
رفتن سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دستهای
من.
امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار، نه بهانه
ای از نمناکی کاغذ، راضی
به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین
ترانه و باران ، در خوابهایم
بیدار می شوم و در بیداریم می میرم. یک پا به
راه رویا و یک پا به بن بست
بیداری. خوابگرد و گریه نشین... همین!
طاقت تنهایی برای هر موجودی وحشتناك
برای هر كس كه می خواد نفس بكش
تنهایی برای آدم هایی خوبه كه مرده باشند كه دیگه نباشند.
شاید به خاطر همین من تنهام
شاید به خاطر همین...
شاید من مرده ام
یك مرده ای كه فقط روی دو پا راه میره ...
اما كسی احساسش نمی كنه...
منم مرده ایی هستم كه هیچگاه متولد نشدم
هیچگاه نبودم
فقط...
فقط اومدم كه بدونم تنهام
فقط تنهام
تنهای تنها
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید كه در یك دستش مشعل و در
دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریك
راه میرفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را كجا
میبری؟
فرشته جواب داد:میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با
این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببینم چه
كسی واقعا خدا را دوست دارد؟؟؟؟

این سکوتوساکتش کن باترنم یه آواز
بشکن این شب قفس رو باسروده های پرواز
نگودیره واسه خوندن
نگوسخته پرگشودن
تویه عزم تازه داری
واسه تکراری نبودن
یه دفه واسه همیشه
به خودت بگوکه هستی
پاره کن زنجیرایی که پاهاتوبااونابستی
مشت روزگاروواکن گل یاپوچ فرقی نداره
اونیکه توبازی رات داد سهم توجایی میذاره.
ای تو در طیف كلامت ، نور عشق / ای تو در تعبیر نامت شور عشق / ای سكوتت خلسه شبهای
من/ ای تو نامت آیه لبهای من / ای تو موج گیسوانت آبشار/ ای صدایت دلنشین چون جویبار/
ای نگاهت صادق و بی ریب و رنگ / جان اگر خواهی نثارت بی درنگ / من سرا پا خواهش ...
تو بی نیاز / شعر من گویای این سوز گداز/ برگ پاییزم اسیر دست باد/ سر نوشتم را غمت
تغییر داد/ تا كه چشمت را به چشمم دوختی / با نگاهت هستی ام را سوختی...........
|
شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه....؟؟؟خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه...
دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه... نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه ...
نتونه اخرش برسه به یه بن بست ... تک وتنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه ... اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...
خیری از اسمون هم ندیده مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده...؟!
بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده
تا کم نیاره ...
خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله...
خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس کنه خدا انو از بنده هایش جدا کرده ...
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده
یا ...
پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه.... ؟!
![]() |
تو نیستی اما من به امید آمدنت آرزوهای گم شده ام را
به نسیم می سپارم و یاد تو را در ذهنم به پرواز در می آورم
تا شاید تو در زیر باران نگاه عاشقم هویدا شوی و من با پاییز
غم انگیز زندگی ام وداع کنم....

دلتنگی هایم تمامی ندارند و من خسته ام
خسته از واژه های تکراری و لحظه های
تکراری و سکوت و انتظاری که در زندگی ام
حکمفرما شده است.
آمدنت برایم تولدی دوباره است.
نگاه زیبایت را مهمان دلم کن تا
چون گذشته عاشق سادگی هایت بمانم....![]()
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه عشق .
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است كه می چیند .
زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است .
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهایی ماه ،
فكر بوییدن گل در كره ای دیگر .
زندگی شستن یك بشقاب است .
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است .
زندگی مجذور آینه است .
زندگی گل به توان ابدیت ،
زندگی ضرب زمین د رضربان دل ها،
زندگی هندسه ساده و یكسان نفس هاست .

شاپرکها گفتن ما مسافریم و میریم
تو گفتی من عاشقم و میمانم
من گفتم من دیوانه ام
تو گفتی نه تا اخر میمانیم با هم
گفتم حتی اگر جانت رود
گفتی اری حتی اگر جانم رود
من ماندم در بستر گم گشتنه عشقت
تو شادماندی ز بودنه دنیایت
من بفکر روزهای گذشته
و تو به فک آینده ی که ز تو روشنه
حال پس کو ٍ کجا گم گشت
آن عاشق بودنت و حرفهایت